تبليغاتX
در هم ورهم
سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 20:29

در گذرگاه زمان
خيمه‌ شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني خود مي‌گذرد
عشق‌ها مي ميرند
رنگ‌ها رنگ دگر مي‌گيرند
و فقط خاطره‌هاست
كه چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا مي‌ماند

 

مهدي اخوان ثالث

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 20:28

روزگاريست که در اين کوچه بدنبال توام

 

 

                          با خبر باش که در حسرت ديدار توام

 

 

 گفته بودي که طبيب دل هر بيماري

 

 

                          پس طبيب دل من باش که بيمار توام

 

 

                                                                                تقديمي به محزونك

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

دوشنبه بیستم اسفند 1386 22:17
                                     

 

                                        

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

دوشنبه بیستم اسفند 1386 22:3

 

سلام نازنينم  خوش اومدي  چرا اينور اونورو نگاه ميكني با خودتم

 

امروز چطوري حالت خوبه            

 

 

 اصلا به من چه چرا به من ميگي مگه من دكترم!

 

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

دوشنبه بیستم اسفند 1386 22:1

شعر تقدیمی به همه ی

GF  BF

 

 

دختری رابطه گر با پسری خواهد داشت
عاقبت دردل خود کره خری خواهد داشت
هرکسی مرتکب کارزیان آور شد
آخر آن کار برایش ضرری خواهد داشت

 

 

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

دوشنبه بیستم اسفند 1386 20:16

هي  با توام فكر نكني سايت من همينجوري خشك و خاليه ها

 

جك دارم برات مامان

 

ميگي نه ....... نه..........نه..............حالا بهت ميگم برو تو ادامه مطلب تا بيام  .......برو ديگه وايساده نگاه ميكنه  ......دددد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 23:26
 

عکس بزرگترین استخر دنیا رو گذاشتم برو تو ادامه مطلب حال کن

 

 

                                     

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 23:12
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

                                این چه شمعیست که جانهاهمه پروانه اوست

 

 

        

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم اسفند 1386 20:48
نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم اسفند 1386 11:56
یه سری نمونه سوال برای بروبچز تجربی

 

برای سوالای زیست برو تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

سهراب شنبه هجدهم اسفند 1386 11:53

روشنی من گل آب

ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست

 

 

 

 

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم اسفند 1386 11:52

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت


                                                                                               شعر تقدیمی به م.م

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

چند تا شعرم از عشقم سهراب سپهری شنبه هجدهم اسفند 1386 11:50
برای خوندن یکی از شعر های سهراب سپهری بیا تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم اسفند 1386 11:48
 

این سایت هم سایت جالبیه خواستی نگاه کن

دانشجویان علوم آزمایشگاهی

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم اسفند 1386 11:13


تاکه بودیم  نبودیم کسی

 

                   بود ما را غم بی هم نفسی

 

تا که رفتیم همه یار شدند

 

                  خفته ایم و همه بیدار شدند

 

قدر آن آینه بدان که هست

 

                نه در آن لحظه که اوفتاد و شکست

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم اسفند 1386 10:51

زندگی مثل پیانوست

 

دکمه های سیاه آن برای غم ها ودکمه های سفید آن برای

شادی ها

 

اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید وسیاه راباهم فشرد

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم اسفند 1386 10:51

برسنگ مزارم بنویسید آشفته دلی بود دراین خلوت خاموش

 

اوزادة غم بود وزغم های جهان گشته فراموش ..... !


نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم اسفند 1386 10:50

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم


نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم اسفند 1386 10:49

چه کسي خواهد ديد

مردنم را بی تو

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا

با تو چه کس میگوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تو را کاش می دیدم

شانه بالازدنت را (بی قید ) و تکان دادن دستت

که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی


نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

جمعه هفدهم اسفند 1386 17:46

واما    ما

شيشه ای می شکند...

يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟

مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست.

يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد.

شيشه ی پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب ديدم...

هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟

دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 15:38

سلام

به انجمن نفسا خوش اومدی عزیزم

نوشته شده توسط زهرا  | لینک ثابت |