در گذرگاه زمان
خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني خود ميگذرد
عشقها مي ميرند
رنگها رنگ دگر ميگيرند
و فقط خاطرههاست
كه چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده به جا ميماند
مهدي اخوان ثالث
روزگاريست که در اين کوچه بدنبال توام
با خبر باش که در حسرت ديدار توام
گفته بودي که طبيب دل هر بيماري
پس طبيب دل من باش که بيمار توام
تقديمي به محزونك
سلام نازنينم خوش اومدي چرا اينور اونورو نگاه ميكني با خودتم
امروز چطوري حالت خوبه
اصلا به من چه چرا به من ميگي مگه من دكترم!

شعر تقدیمی به همه ی
GF BF
دختری رابطه گر با پسری خواهد داشت
عاقبت دردل خود کره خری خواهد داشت
هرکسی مرتکب کارزیان آور شد
آخر آن کار برایش ضرری خواهد داشت

هي با توام فكر نكني سايت من همينجوري خشك و خاليه ها
جك دارم برات مامان
ميگي نه ....... نه..........نه..............حالا بهت ميگم برو تو ادامه مطلب تا بيام .......برو ديگه وايساده نگاه ميكنه ......دددد
ادامه مطلب
عکس بزرگترین استخر دنیا رو گذاشتم برو تو ادامه مطلب حال کن![]()

ادامه مطلب
این چه شمعیست که جانهاهمه پروانه اوست

برای سوالای زیست برو تو ادامه مطلب
ادامه مطلب
روشنی من گل آب
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست
پشت دریاها
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ اینهتالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت
ادامه مطلب
تاکه بودیم نبودیم کسی
بود ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آن آینه بدان که هست
زندگی مثل پیانوست
دکمه های سیاه آن برای غم ها ودکمه های سفید آن برای
شادی ها
اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید وسیاه راباهم فشرد
برسنگ مزارم بنویسید آشفته دلی بود دراین خلوت خاموش
اوزادة غم بود وزغم های جهان گشته فراموش ..... !
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم
چه کسي خواهد ديد
مردنم را بی تو
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا
با تو چه کس میگوید
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی خندان تو را کاش می دیدم
شانه بالازدنت را (بی قید ) و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
واما ما
شيشه ای می شکند...
يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست.
يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد.
شيشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب ديدم...
هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا ؟
![]()

